شروع کردم به نوشتن یه چیزی یه شرح حال مانندی خودم بد جور احتیاج می دیدیم اینطوری چیزی باشه و ذهنمم بد جور مشغولشه
تیکه تیکه که مینویسم تو وبلاگم میزنم امید وارم شما هم بخونید نظراتتونو دربارش بگید و عکس العملا رو ببینیم
این مقدمشه
ادامه میدم
غلط املای هام به بزرگیتون ببخشید دیگه
به فکرم شیرین شه
می خوام برگردم عقب یه پلی بک بزرگ روی سرعت *1000...
شاید امروز روز اول بود ولی نه حدو مرزی ندارهیچی واضح معلوم نیست نه اول داشته و نه تا حالا اخر
میریم 4 سال پیش و احتمالا ایجاها اولین جرقه هاش بود که زده شد
ولی نه چه ربطی داره من که اصلا اون موقع هیچ فکری نداشتم
عجله نکن درس اول صبر...
اخ که من چقدر ازاین واژه بدم میاد واسه ادم عجولی مثل من این کلمه مثل سم میمونه کلا تو هر کاری صبر کردم ولش کردمو انجامش ندادم یا باید همون لحظه با تمام قوت انجامش بدم یا ولش کنم
اصلا واسم این موضوع و این کلمه معنی نداره ولی...
چرا!مجبور شدم باهاش کنار بیام این واژه خیلی وقته که منو در گیر خودش کرده
نمی دونم ذهن صابر من انقدر قدرت داره که این همراهی بزرگو باهام بکنه و باز برگرده و مروروشو شروع کنه تا احدالمکان چیزی از قلم نیفته یا نه....
و از قدرت تخلیل و تفکر بسیار خواهش دارم که امادگی لازمو برای شرکت دریک مضوع که قراره اونا رو از این خواب مرگ اور شون بیدار کنه کسب کنن
پس با نام خدا شروع
خدا؟خدا!درس دوم
هنوز نفهمیدم چیه ولی نمی تونم وجودشو انکار کنم چون واقعا هست گاهی که دیگه کاملا به خنسی مطلق خوردی طوری نجاتت میده که با کلمه معجزه فاصله زیادی نداره
البته گاهی....
ولی انگار خیلی وقته که دیگه بیشتر اوقات پوله که جای خدا رو گرفته طوری مردمو سرگرم خودش کرده که مردم یادشون رفته بله خدایی هم بود
البته بعید می دونم کسی دیگه وقت فکر کردن به این موضوع رو داشته باشه
دوست دارم برم به حاشیه چون همش و همه چی حاشیس حتی زندگی. اگه بخوای به هسته بپردازی هیچی نداری جز زندگی .دریغ از فکر اون که میوه خوردنیه و هسته زندگی و هسته رو نمیشه خورد
منظورم از حاشیه همون میوه همون قسمت که میشه مزش کرد و بهش پرداخت
شاید باید برگشت عقب تر عقب و عقب تر
ا از این بیشتر نمی تونم به عقب بر گردم
پس استپ شروع میکنیم
و حال من متولد شد
نه نه نه نه نه
اشتباه شد باید برم عقب تر هنوز جا داره مشکل خیلی عمیق تر از تولد من
ولی من نمی دونم چطور برم عقب تر از عقب
از همین جا شروع میکنیم
و اینجا بود که من هسته شد
اره این درست تره من زندگی شد یا شاید زندگی واسه من شد نمی دونم
دنیا معنی گرفت و یا شاید من معنی گرفتم مهم نیست یه چیزی حالا این وسط معنی دار شد
یکم گذشت یکم دیگه گذشت
و حالا من دنیایو حس کرد که شاید با اون تصور ذهنی که الان هیچی ازش یادش نمیاد کلی فرق داشت از کلی خیلی بیشتر خیلی از یه جای خیلی خیلی خیلی کوچیک وارد یه دنیای بی سروته شد البته به فکر خودش
خوش بحالش انقدر کوچیکو کوچولو بود که اصلا نمی فهمید بزرگیو بزرگ شدن یعنی چی (اصلا مگه میشد من بزرگ شه؟)
تازه کلی هنر به خرج داد یه حسیشو شناخت به اسم بینایو و تازه چشماشو باز کرد
اخی ببین بابا مامانه چه حسی داشتن که این موجود شده
چه میدونم خوب فکر کن بابای
نمی تونم فکر کنم چون بابا نیستم
خوب تصور کن بابای
ا نمیشه بابا اصلا نمیشه
بابا خیال کن
ای بابا تو چه ادمی هستی میگم نمیشه
و حال باز دعوای بین من و فکر و خیال و تصور انگار پدر شدن کاری بس مشکل است
واقعا اگر انقدر مشکل پس چرا خواستند منو موجود کنند؟
موجود:چیزی که وجود داره حالا هرچی باشه من میز صندلی سوسک پشه و.. مهم نیست مهم اینه که وجود داشته باشه اونم به نظر من
من : من همون خودم خودت هرکسی که به خودش میگه من خلاصه من ترکیبی از خودم و خود خودم که خیلی چیزا در من شدنم موثرا و هرمنی با یه من دیگه خیلی فرق داره ولی تقریبا همه من ها یکین عین هم اگه همه فکر میکردن بقیه من ها هم مثل خودشونن خیلی از منا از بین میرفتو فقط یه من میشد یه من بزرگ یه من خیلی خیلی بزرگ خوش به حال...
خلاصه من مثل بقیه من ها ولی متمایز از بقیه من ها جدای از همه من ها مثل همه من ها مثل تو مثل اون مثل من نه تو منی و نه اون ماس ولی همون یکی هستیم و میشیم مردم
و مردم موجودن و موجودیت ها وجود دارن و وجودیت ها معنی
چی دارم میگم تقریبا چیزی بین چرت و پرت
هیچ فکر کردم احتمال وجود داشتن م چقدر کم بوده؟اصلا به راحتی می تونستم نباشم احتمال فکر کنم 1 در ششصد ملیون
ولی الان مهم اینه که هستم
ولی مهم تر اینه که این که شدم چقدر می تونه مفید باشه و نبودنم هیچ فرقی نداشته باشه
من هستم و خیلی چیزای دیگه هم هستن
و این نعمت هست شدن عجیب چیزه
دلم نمیاد هستیو از چیزی بگیرم حتی سوسک پشه و خیلی چیزای که مردم میگن باید کشتش
همیشه میگم نکش میتونی زندش کن
ولی کیه که بفهمه من چی میگه اصلا من کی باشم که کسی به حرفم گوش بده
دستام زودتر از فکرم داره مینویسه و من نمی تونم فکر کنم که این فکرمه که جا مونده یا دستمه که تندتر داره مینویسه
زیاد تو حاشیه بودیم
امیدوارم یکم صبرمون زیاد شده باشه
کاش با بسته شدن چشمای من دنیا بسته نمی شد(برای من)